در کوی نیکنامان ما را گذر ندادند گر تو نمی پسندی تغییر ده قضا را
خواننده های عزیز سلام

من خیلی دوست دارم دکترا شرکت کنم اما احساس میکنم دیره الان شروع کنم به خوندن و رزومه زیاد ندارم

در واقع نیاز به انگیزه دارم. هر کس به تازگی قبول شده به من کمک کنه تا انگیزه پیدا کنم و بخونم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/09/06ساعت 4:42 بعد از ظهر  توسط مسافر  | 

احسـاس عشـق همـه مـا را دچـار ایـن توهـم گمـراه کـننده مـی سـازد کـه طـرف خـود را مـی شناسیــم .

                                                                                                                 "میلان کوندرا"

+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/09/04ساعت 4:5 بعد از ظهر  توسط مسافر  | 

ﺳﺎﻝ گذشته ، ﻳﮏ جفت کفش خریدم ....

رنگش قشنگ بود،ﺍﻣﺎ یه کمی پاهام رو اذیت میکرد

فروشنده  لبخند اطمینان بخشی زد وگفت: کمی که بگذرد، جا باز می کند ....خریدم ،پوشیدم ، خیلی گذشت اما جا باز نکرد...

استخوان های پایم را فشار میداد و هر روز که میگذشت زخمی که در روی انگشتانم به جا گذاشته بود عمیق تر میشد

ﺑﺎ خود گفتم ،چه عیبی دارد  ..مهم اینست که  از دید مردم زیباست .. ...این همهن رنگی است  که همیشه می خواستم .

اشکالی ندارد ، در مسیرهای کوتاه می پوشم .....ﺩﺭ مسیرهای کوتاه  پوشیدم ولی  ، پاهایم را آزرده می کرد.

من اشتباه کرده بودم . کفشی که اندازه ام نبود  هر چقدر هم خوشرنگ بود ، نباید می خریدم...

 ﻭ حتی وقتی خریدم  ﻭ متوجه شدم که اشتباه کردم ، نباید نگهش می داشتم  و اصرار به پوشیدنش میکردم

اشتباه، اشتباه است و نباید نگهش داشت...

نباید طی روزها و سال ها حملش کرد به امید اینکه تغییر کند و به امری دلخواه تبدیل شود.  اشتباه همیشه فقط به آزرده کردنش ادامه خواهد

نباید به آزرده شدن عادت کرد.

امروز کفش ها را دور انداختم

اما شاید زخم عمیقی  که بر روی  انگشتان پایم بر جا مانده   تا سالیان سال باقی  بماند
گاهی باید جسارت آزاد شدن  را داشت..

. گاهی باید بگذاری دلت از همه چیزها و همه کسانی که وابستگی به بودن شان رنجت میدهد ، آزاد شود..

. می دانی هراس از دست دادن هاست که آدم را به مرز تحقیر شدن می رساند...

به مرز تن دادن به چیزهایی که باورشان نداری... به مرز پذیرفتن کارهایی که دوست شان نداری..

. به مرز نابود شدن... دیده نشدن... تنها شدن... اما وقتی تمام قفس های دلت را بگشایی،

 آنچه که سهم تو از زندگی و عشق و ... باشد می ماند                                      

 و هر چه رفتنی ست می رود

+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/08/27ساعت 4:56 بعد از ظهر  توسط مسافر  | 

روزگارم طاقت فرساست...

همیشه سنگینی در گلویم حس میکنم و دردی در دلم که به قول شاعر:

مرا دردی است اندر دل که گر گویم زبان سوزد و گر پنهان کنم ترسم که مغز استخوان سوزد

روزهایم همه شده خاطرات گذشته و حسرت، هر کسی را خطاب دردودل قرار میدهم، می گوید بهتر و راحت شدی ولی نمیدانم چرا آرامشم رفت...

سخت پريشان و دو دل هستم. هر چه خدا را صدا میزنم هیچ خبری از او نیست یا من نمیبینم. فقط میدانم دیگر قرار و آرامش ندارم......

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1392/07/03ساعت 0:13 قبل از ظهر  توسط مسافر  | 

محبوبم

دیشب از ظواهر و مسایلی دلم سخت شکست و با کوله باری از غم و ناراحتی به سراغ آغوشت آمدم، در آغوشم گرفتی و حرفهایم را شنیدی و با من حرف زدی و حرفهایت برایم بسیار قاطع و دلنشین بود و آن را نوشتم و به دیوار اتاق زدم تا دیگر هیچ وقت از این مسئله ناراحت نشوم و مدام با خود زمزمه اش میکنم.

بارالها...

چه زیباست گفتگو با تو و چه آرامشی دارد. کامل گوش میدهی و سرزنش نمیکنی و حرفهای آرام بخش میزنی.

و چه خوشبخت و سبک بال کسی که آموخته با تو سخن بگوید و از تو کمک بخواهد

به راستی که در بهشت است...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1392/02/09ساعت 1:17 بعد از ظهر  توسط مسافر  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1392/02/02ساعت 3:30 بعد از ظهر  توسط مسافر  | 

امروز دلم گرفته....

جند وقتی بود که این حس را نداشتم، دنبال گوشی می گردم که دلسوزانه به حرفهایم گوش دهد تا آرام شوم..

اما نمی یابم و سخت دلگیرم...

خدایا کاش چند لحظه پایین می آمدی و آغوشت را باز می کردی تا دلتنگی هایم را با اشک بیرون بریزم و آرام شوم، ایمان دارم جز تو هیچ کس را ندارم و نخواهم داشت و تنها حضوری که می شود به او اطمینان کرد تو هستی و بس...

راستش از بندگانت دلگیرم و تو می دانی کدام نوع را می گویم...

امروز چیزی شنیدم که سخت اندوهگینم کرد و دلم را رنجاند و نمی توانم به کسی بگویم و این درد بزرگ را درون گلوی خود دفن می کنم همچون دیگر درد ها...

خدایا، معبودم، انیس و مونس من در همه لحظات تنهاییم

آری نوشتم تنهایی چون تو می دانی تنها هستم، از شهر خود دورم از همه نزدیکانم و اینجا زمان به اندازه قرنی دیر می گذرد. فقط حضور تو دلگرمی من است و بس و یقین دارم اگر نبودی تا این حد دوام نمی آوردم و تا کنون تمام شده بود. و تو چه قدرتی داری که فقط یادت مرا وادار به تحمل می کند...

کاش گاهی به دلم سرک می کشیدی و میدیدی چه می گوید؛ هر چند میدانم که میدانی....

در گلویم احساس سنگینی می کنم و حتی نمی توانم اشکی بریزم که آرام شوم چرا که دیگران می بینند و هزار فکر می کنند جز آنچه واقعیت دارد..........

آآآآآآآآآآآآآااه خداوندا به راستی این دنیا چه زیبایی دارد که برخی اینگونه زندگی می کنند؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!

خدایا به من آرامشی درونی عطا فرما.چرا که طاقتم بسیار کم شده است...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1392/01/29ساعت 4:29 بعد از ظهر  توسط مسافر  | 

بعضی وقت ها آدم ها زیبا هستند

نه به خاطر ظاهرشان

نه به خاطر آن چیزی که میگویند

 بلکه فقط به خاطر آن چیزی که هستند.....

+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/11/30ساعت 4:2 بعد از ظهر  توسط مسافر  | 

چه دشوار است خیانت....
با خواندن جمله بالا به یاد چه چیزی افتادید و یا چه چیزی در ذهنتان تداعی شد؟ بگذارید من نظرم را بگویم، پسری به دختری خیانت می کند، مردی در عین حال که زن دارد به دنبال دختران می گردد، زنی برای پر کردن خلأ هایش به دنبال دوست پسر می گردد و ... عجب وضع و حالی داریم. کم هست افرادی که با دیدن جمله اول این مطالب را به ذهن نیاورند و یا بدتر از این، تجربه نکرده باشند، و چه تلخ و سخت است اگر تجربه کنیم که شاعر هم می گوید: ز سختی رگ جان می گسلد...
 براستی چه بر سر ما انسان ها آمده که خیانت برایمان سهل شده و شنیدنش عادی شده. روزانه چندین مراجع دارم که مورد خیانت واقع شدند و متأسفانه برخی موارد حیثیت و آبرو از میان می رود و ... و معمولاً دخترانی هستند که طعمه شدند و وقتی میبینمشان، گویی قصد دارند با اشکهایشان خاطرات و تلخی ها را هم بیرون بریزند و اما صد افسوس که گاهی ضررهایی غیر قابل جبران پیش می آید. برایم باور نکردنی بود وقتی در مدارس راهنمایی صحبت می کردم و می دیدم اکثر دختران با این قضیه درگیر هستند. برخی آسیب دیدند و برخی سراب و زیبایی این روابط غلط را دیدند و به اشتباه باور دارند این عشق ها خوشبختی می آمرد... به عنوان یک مشاور که با افراد زیادی در رابطه هستم، زیبایی در این روابط ندیم جز اشک، حسرت، خاطرات تلخ و گاهی بی آبرویی و ... و کاش میتوانستم کاری بکنم، واقعا نمی دانید وقتی دخترانی را میبینم با چشمهای گریان و قلب صد تکه شده و ذهن آشفته و ... چه حسی به سراغم می آید و کاری نمی توان کرد. مادامی که دختران بر این باور باشند که عرضه کردن و خودنمایی خود نوعی مد و روشنفکری است، باید منتظر بدتر از این ها نیز باشیم...
+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/10/04ساعت 4:58 بعد از ظهر  توسط مسافر  | 

گاهی گیج میشوم، نمیدانم چه چیز را باور کنم...

پارتی و پول احترام و آرامش می آورد و یا با خدا بودن و فقیری و قرض و قسط و هزار بدبختی دیگر.........

گاهی خسته می شوم از این همه هیاهو، از اینکه مدام می گم خدا درست می کنه، خدا بزرگه، خدا هوامو داره و ...

واقعا هوامو داره، واقعا درست می شه؟؟؟؟؟

18 سال بهترین سالهای زندگی رو با سختی درس خوندم، با این امید که بعدش درست میشه و زندگی خوبی خواهم داشت، اما چی شد؟؟؟؟؟

هیچی، از همه اونایی که نخوندن و پی خوش گذرونی بودن عقب تر افتادم، الانم صبح تا شب جون می کنم، اندازه کارگر ساده کار می کنم و امیدوار که بعدا درست میشه...

کدام بعد؟؟؟ این بعد کی می آید؟؟؟؟ همه زندگیم که شد دویدن و امیدوار به آینده؟؟؟؟؟ کدام آینده زیبا؟؟؟

خدایا هستی؟؟ مرا می بینی؟؟؟ خسته ام و دل مرده، اصلا می دانی من چه میکشم؟؟؟؟؟؟


+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/09/27ساعت 3:5 بعد از ظهر  توسط مسافر  |